خاطرات عاشقانه من+احوال روزهای تنهایی ام
عشق+عاشقی+خاطرات خوب+تنهایی+تنفر+خستگی

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

سریال لطیفه

عکس داغ و زیبای سلین اورتاسلی (Selin Ortacli) به همراه زندگینامه بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه که این روز ها از شبکه جم پخش می شود قرار داده شده است.

زندگینامه سیبل سریال لطیفه :

اسم اصلی بازیگر نقش در سریال لطیفه، سلین اورتاسلی (Selin Ortacli) متولد ۲۴ دسامبر ۱۹۸۶ در استانبول ترکیه می باشد.

اولین تجربه هنری وی بازی در سریال “برزخ زمان” بود. سلین در سال ۲۰۰۶ به عنوان بهترین مدل زن ترکیه انتخاب و جایزه گرفت. وی همچنین در سریال “دزد قلب ها” نیز هنرنمایی کرده است.

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

سلین اورتاسلی در سال ۲۰۱۴ در نقش سیبل آنداچ در کنار انگین اکیورک و طوبی بویوکاوستون در سریال لطیفهبازی کرد. که در این سریال در نقش نامزد عمر دمیر است که در یک حادثه با پدر لطیفه در ماشینش به قتل می رسد. او تا به حال در فیلم ها و سریال های زیر بازی کرده است:

برزخ زمان

سیاه پول عشق

دزد قلب

عکس های داغ سلین اورتاسلی:

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

عکس داغ سلین اورتاسلی بازیگر نقش سیبل سریال لطیفه

منبع: سایت خبری تفریحی دزلا





نوع مطلب :
برچسب ها : سلین اورتاسلی، عکس سلین اورتاسلی، زندگینامه سلین اورتاسلی، سریال لطیفه، سریال ترکی لطیفه،
لینک های مرتبط :

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی درگذشت

علی طباطبایی شب گذشته ۸ تیر ماه ۹۴ بر اثر ایست و سکته قلبی دار فانی را وداع گفت و درگذشت به همین مناسبت عکس و بیوگرافی این بازیگر را قرار داده ایم.

بنا بر این گزارش، این بازیگر جوان در آثاری نظیر بچه های نسبتا بد، آشپزباشی، ترانه مادری، قلب یخی و … حضور داشت.

سایت خبری تفریحی دزلا این ضایعه را به سیدکمال طباطبایی پدر مرحوم که از تهیه کنندگان سینماوتلویزیون است و جامعه هنری تسلیت می گوید.

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

بیوگرافی کامل علی طباطبایی

علی طباطبایی بازیگر سینما و تلویزیون ایران است. وی متولد ۱۳۶۲ می باشد. پدر وی سید کمال طباطبایی از تهیه کنندگان سینما و تلویزون می باشد.

در اکثر تیتراژها نام او را “علی طباطبایی” معرفی می‌کنند. اولین کار او بازی در “سالاد فصل” محصول سال ۱۳۸۳ به تهیه کنندگی سید کمال طباطبایی، نویسندگی و کارگردانی فریدون جیرانی بود.

علی طباطبایی در سریال های از جمله : آشپز باشی، ترانه مادری، قلب یخی و به تازگی در سریال بچه های نسبتا بد به ایفای نفش پرداخته است.

تاریخ تولد: ۱۳۶۲

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

سید علی طباطبایی بازیگر جوان کشورمان که همه ما اون رو با نقش رهی در سریال بچه های نسبتا بد می شناسیم پسر سیدکمال طباطبایی از تهیه کنندگان به نام سینما و تلویزیون می باشد.

فیلم سینمایی های علی طباطبایی

فیلم سالاد فصل (فریدون جیرانی – ۱۳۸۳ )

فیلم ساعت ۲۵ ( مسعود آب پرور)

فیلم آماده باش ( بهرنگ توفیلی – ۱۳۸۸)

تله فیلم ماه از روی سکو ( آرش معیریان)

فیلم اسب سفید پادشاه (محمد حسین لطیفی – ۱۳۹۳ )

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

سریال های علی طباطبایی

سریال باجناقها ( داریوش مودبیان)

سریال آشپز باشی ( محمدرضا هنرمند)

سریال ترانه مادری ( حسین سهیلی زاده )

سریال قلب یخی (سامان مقدم )

سریال بچه های نسبتا بد ( سیروس مقدم )

روحش شاد و یادش گرامی باد.

عکس های علی طباطبایی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی

علی طباطبایی بازیگر درگذشت + عکس و بیوگرافی





نوع مطلب :
برچسب ها : علی طباطبایی، سید علی طباطبایی، مرحوم علی طباطبایی، عکس علی طباطبایی، زندگینامه علی طباطبایی، بیوگرافی علی طباطبایی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 4 شهریور 1394

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

سریال ترکی چکاوک

بعد از قرار دادن خلاصه داستان و قسمت آخر سریال چکاوک در این مطلب از سایت خبری تفریحی دزلا عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک را برای شما قرار داده ایم.

داستان سریال چکاوک ( Calikusu ) برگرفته از کتابی به همین نام نوشته رسات نوری و مربوط به سال ۱۹۲۲ می باشد . داستان این سریال در اوایل قرن بیستم رخ می دهد. فریده دختر یتیمی است که والدین خود را در کودکی از دست داده . او به مدرسه شبانه روزی فرانسوی ها در استانبول فرستاده می شود  و برای تعطیلات تابستان به خانه خاله اش می رود تا تعطیلات را با آنها باشد . هر چند که فریده بدون عشق پدر و مادر بزرگ شده است اما او دوستان زیادی در مدرسه دارد . خاله فریده پسری به نام کامران دارد . با گذشت زمان فریده و کامران به هم علاقه مند می شوند و عشق آنها اتفاقات این داستان را رقم می زند …

عکس های بازیگران زن سریال چکاوک:

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک

عکس های بازیگران زن سریال ترکی چکاوک





نوع مطلب : دانلود، 
برچسب ها : عکس های سریال چکاوک، سریال ترکی چکاوک، عکس سریال چکاوک، سریال چکاوک،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 4 شهریور 1394

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

سریال آقا و خانم سنگی

داستان سریال زشت و زشت‌ تر که اکنون به نام سریال آقا و خانم سنگی تغییر نام داده است و قرار است بزودی از شبکه سه پخش شود خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی به همراه عکس قرار داده ایم.

داستان سریال آقا و خانم سنگی

سریال آقا و خانم سنگی داستان زندگی سعید سنگی را روایت می کند که باغچه‌ای که پدرش به نیت هزینه ازدواج سه خواهرش باقی گذاشته را فروخته و مزرعه شترمرغ راه انداخته، غافل از اینکه نوه عموی جوانشان، احسان سنگی عاشق خواهر کوچکترش سحر شده است!

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

نیت احسان برای ازدواج با سحر مصادف می‌شود با از دست رفتن مزرعه در یک ماجرای کلاهبرداری! در سریال آقا و خانم سنگی سعید شرط هایی برای ازدواج می گذارد که هر بیدی را می لرزاند، ولی احسان سنگی گویی چنار است و با هیچ شرطی نمی‌لرزد! حالا سعید باید قبل از اینکه شرط ‌ها رفع شوند مزرعه را احیاء کند وگرنه آنی می شود که نباید بشود…

بازیگران سریال آقا و خانم سنگی

بازیگران سریال آقا و خانم سنگی: کامبیز دیرباز، علیرضا جعفری، شراره دولت آبادی، رضا رویگری، حسین سلیمانی، عباس جمشیدی فر، سوسن پرور، رضا نیک خواه، هومن حاجی عبدالهی، حدیثه تهرانی، یاسمینا باهر، حسین عابدینی، مجید شهریاری، یاسین ولکام زهی، مرضیه صدرایی، فرج ا… گل سفیدی، گیتی معینی، بیژن پیشدادی، ساقی زینتی، ماهان عبدی، بهزاد رحیم خانی، میلاد و معین وثوق و هومن برق نورد و شهرام قائدی بازیگران اصلی این مجموعه هستند.

عکس های بازیگران سریال آقا و خانم سنگی:

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال آقا و خانم سنگی

منبع: سایت خبری تفریحی دزلا





نوع مطلب : دانلود، 
برچسب ها : خلاصه سریال آقا و خانم سنگی، سریال آقا و خانم سنگی،
لینک های مرتبط :
شنبه 31 مرداد 1394
معرفی تور تایلند

ثبت نام تور تایلند

ثبت نام تور تایلند

ثبت نام تور تایلند

تور تایلند

در این مطلب از سایت تور تایلند اطلاعات جدید درباره تور تایلند و ثبت نام تور تایلند و همچنین سفر به تایلند برای شما عزیزان فراهم آورده ایم.

توصیه های لازم برای مسافران تور تایلند :

– مقصد تمامی پروازهای ایرانی تور تایلند فرودگاه بانکوک و دیگر فرودگاه ها می باشد و ترانسفر مسافران به هتلها برای هر کدام از فرودگاه های مذکور جزو خدمات تور می باشد .

ثبت نام تور تایلند

ثبت نام تور تایلند

– کلیه مدارک تور تایلند به صورت الکترونیکی صادر می شود ، بنابر این مسافران محترم می توانند به صورت غیر حضوری تور خود را تهیه کرده و مدارک سفر (از قبیل بلیط ، ووچر هتل و …) را از طریق فاکس ، ایمیل ، وایبر و غیره دریافت نمایند .

– زمان چک این و چک اوت هتلها برای مسافرین تور تایلند به ترتیب ۱۴:۰۰ و ۱۲:۰۰ می باشد و در صورتی که ساعت پرواز مسافران خارج از این زمان است می توانند وسایل خود را به هتل تحویل داده و تا زمان پرواز از امکانات لابی و یا گشت شهری استفاده کنند .

– نقشه و راهنمای گردشگری تایلند در اختیار تمامی مسافران قرار خواهد گرفت .

مسافرانی که تمایل دارند در جریان قیمت های ویژه تور تایلند قرار گیرند می توانند از سایت تور لحظه آخری تایلنددیدن نمایند .

سایت تور تایلند





نوع مطلب :
برچسب ها : تور تایلند، سایت تور تایلند، ثبت نام تور تایلند،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مرداد 1394

سایت تور تایلند

سایت تور تایلند

سایت تور تایلند

با سلام

سایت تور تایلند با هدف فراهم آوردن بهترین شرایط برای سفر به تایلند و ثبت نام در تور تایلند با مدیریت مجرب در زمینه تور تایلند بزودی شروع به کار خواهد کرد.

سایت تور تایلند

سایت تور تایلند

امید است سایت تور تایلند بتواند در زمینه تور های لحظه آخری تایلند هم مفید واقع شود.

تور تایلند

سایت تور تایلند





نوع مطلب : كاربردی، 
برچسب ها : تور تایلند، سایت تور تایلند، ثبت نام تور تایلند، تایلند، thailandtor.com،
لینک های مرتبط :

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

قسمت آخر سریال ترکی کارادایی

خلاصه داستان سریال کارادایی:

سریال کارادایی ( Karadayı ) یک سریال ترکی می باشد که کارگردان آن اولوچ بایراکتار می باشد . کارگردان این سریال ، سریال پرطرفدار دیگری نظیر ایزل را نیز ساخته بود . کارادایی یکی از محبوب ترین و پرطرفدارترین سریال های ترکیه می باشد . این سریال محصول شبکه atv ترکیه می باشد . سریال کارادایی محبوبیت فراوانی در خاور میانه ، اروپا، و حوزه بالکان کسب کرده است .شخصیت های اصلی سریال کارادایی ماهور کارا و فریده شاداغلو می باشند.این سریال بیش از ۳۰۰ قسمت است . سریال کارادایی جوایز بهترین سریال ترکی سال ٢٠١٣ ، بهترین بازیگر مرد ، بهترین موسیقی متن ، بهترین کارگردانی ، بهترین بازیگر درام ، بهترین سریال درام ترکی و بهترین سناریو را از آن خود کرده است .

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه قسمت آخر سریال کارادایی:

سریال کارادایی در دهه هفتاد اتفاق می افتد . ماهور کارا شغل پدری اش را دنبال کرده و یک کفاش است که در محله ای با آرامش در حال زندگی هستند . یک روز ناگهان ، پدرش به علت قتل دادستان استانبول دستگیر می شود . ماهور کارا که به بیگناهی پدرش اطمینان دارد برای آزادی وی تلاش می کند . داستان سریال کارادایی از ابتدای سریال پیرامون جنگ ماهور برای آزادی پدرش می چرخد . او به عنوان یک وکیل کارآمور به نام صالح ایپک که چندی پیش مرده است وارد عدلیه استانبول می شود . ماهور کارا در کنار قاضی فریده شاداوغلو پرونده پدرش نظیف کارا را بدست می‌گیرد . اما طولی نمی کشد که ماهور عاشق قاضی پرونده قتل پدرش می شود …

عکس های قسمت آخر سریال کارادایی:

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی کارادایی + عکس

منبع: سایت تفریحی دز فان





نوع مطلب : دانلود، 
برچسب ها : سریال کارادایی، سریال ترکی کارادایی، قسمت آخر سریال کارادایی،
لینک های مرتبط :

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان سریال ترکی برگ ریزان:

برگ‌ های ریزان یا برگ‌ ریزان (به ترکی استانبولی: Yaprak Dökümü) یک سریال تلویزیونی دراماتیک ترکیه‌ ای است. این سریال به سفارش کانال دی ترکیه و توسط آی یاپیم در پنج فصل برای این کانال تولید شد. داستان این سریال برگرفته از داستانی به همین نام است که مؤلفش نویسندهٔ مشهور ترکیه‌ای، رشاد نوری گونتکین است. در سال‌های دور، فیلم‌ها و سریال‌های مختلفی از این اثر در ترکیه ساخته شده‌است.

موضوعِ این سریال، خانواده‌ای است که به استانبول، شهر بزرگ ترکیه، مهاجرت می‌کنند و به‌شکل ناخواسته با رویدادهای تازه‌ای روبه‌رو می‌شوند. شخصیت اصلیِ این سریال مردی به نام علیرضاست که همراه همسرش خیریه (هایریه) و پنج فرزندش: فکرت (دختر)، شوکت (پسر)، نَجلا (دختر)، لیلا، و عایشه در شهر کوچکی زندگی می‌کنند. نَجلا در دانشگاهی واقع در استانبول قبول می‌شود. علیرضا و همهٔ اعضای خانواده‌اش به استانبول نقل‌مکان می‌کنند.

علیرضا و خانواده‌اش به خانه‌ای بااصالت ولی غیرقابل‌سکونت می‌روند و پس از تعمیرات در آنجا ساکن می‌شوند. خانه دوطبقه است؛ در طبقهٔ اول آشپزخانه، سالن پذیرایی و دو اتاق قرار دارد که یکی از آنها اتاق کار علیرضا و دیگری اتاق خواب شوکت است. طبقهٔ دوم یک بالکن و سه اتاق دارد که یکی از آنها اتاق خواب لیلا و نَجلا، و دیگری برای فکرت و عایشه، و آخرین اتاق برای علیرضا و همسرش خیریه در نظر گرفته شد. همچنین، این خانه یک باغچهٔ بزرگ و پُر از گل‌وگیاه داشت که در وسط آن یک حوض گِرد و آبی بود که مورد پسند همه بود. فکرت در شهری که قبلاً زندگی می‌کردند با مردی نامزد کرده‌بود که به‌دلیل مخالفتِ پدرش از او جدا شد. لیلا، خواهر کوچک‌ترِ نجلا، به دبیرستان می‌رود. شوکت هم زندگی خود را داشت و دوران سربازی‌اش را می‌گذراند.

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

علیرضا و خانواده‌اش درحال اسباب‌کشی و جابجایی اشیا بودند که همسایهٔ جدیدشان، نیّر و دخترش صدف، برای خوش‌آمدگویی و آشنایی، با یک ظرف شیرینی به خانهٔ آنها می‌روند. نیّر یک خیاط بود و دخترش هم درس می‌خواند تا در آینده بتواند طراح لباس شود. از زمان آشنایی نیر و خیریه، آنها با هم دو دوست صمیمی شدند و مدام با هم درددل می‌کردند. صدف هم، چون هم‌سن‌وسال لیلا و نجلا بود، با آنها دوست شد. صدف، درحین جابجایی، عکس شوکت را دید و عاشق او شد. مدتی بعد از اسباب‌کشی، شوکت از سربازی برگشت و در بانکی مشغول‌به‌کار شد. شوکت در بانک با دختری متأهل به نام فرخنده آشنا شد. فرخنده، برای ادامه دادن رابطهٔ خود با شوکت، ازدواج خود را پنهان کرد. روزی شوکت پس از صرف صبحانه درحال خارج شدن از خانه، صدف را دید. صدف قرار بود برای خریدن دکمه به مغازه‌ای برود. پس از خریدن دکمه، صدف پولی برای برگشت نداشت. ماشینی جلوِ صدف ترمز کرد که در آن پسری خوش‌تیپ به نام اوز (اوغوز) بود. صدف به‌اجبار سوار شد. پس از رسیدن، اوز کارت خود را به صدف داد و با او قرار گذاشت. صدف به اوز گفته‌بود اسم من نجلاست. صدف وقتی به خانه رسید به نجلا زنگ زد. نجلا نزدِ صدف رفت. صدف موضوع را برای نجلا توضیح داد و گفت: در راه، پدرت من و اوز را دید. برای آن‌که پدرت قضیه را اشتباه نفهمد، بگو اوز یکی از اقوام صدف است. صدف کارت را به نجلا نشان داد و گفت قصد دوباره دیدنِ اوز را ندارد. نجلا کارت را به‌طور پنهانی از اتاق صدف برداشت و با اوز قرار گذاشت.

ازطرف‌دیگر، پسری به نام اوزان، دوست‌پسر دوست صمیمی لیلا، یعنی هانده بود که به لیلا علاقه‌مند شده‌بود. لیلا می‌خواست به تولد اوزان برود و نجلا به ملاقات اوز. زمانی که جشن تولد اوزان تمام شد، اوزان می‌خواست لیلا را به خانه برساند که با یک پیرمرد تصادف کردند و پیرمرد مُرد و پدر اوزان با یک مدرک قلابی ثابت کرد لیلا و اوزان این کار را نکرده‌اند. از طرفی دیگر، بین نجلا و اوز رابطه‌ای برقرار شد. اوز رانندهٔ یک زن و شوهر ثروتمند به نام یامان و جیدا بود که به‌مرور زمان شریک تجاری یامان شد‌. اوز با زن یامان، یعنی جیدا، هم رابطه داشت. صدف وقتی فهمید شوکت با فرخنده دارد ازدواج می‌کند خودکشی کرد، ولی علیرضا او را نجات داد. در عروسیِ شوکت و فرخنده، فرخنده اوز را هم دعوت کرده‌بود. اوز نجلا و لیلا را دید. لیلا هم مثل نجلا به اوز علاقه‌مند شده‌بود.

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

اوز با لیلا هم رابطه برقرار کرده‌بود. اوز حاضر بود هم لیلا و هم جیدا را ازدست بدهد ولی نجلا را ازدست ندهد؛ درواقع اوز به نجلا علاقهٔ خاصی داشت و نجلا برای اوز مثل لیلا و جیدا یک هوس نبود. لیلا از اوز حامله شد و به‌اجبار با اوز ازدواج کرد. نجلا از اوز جدا شد و با پسری از یک خانوادهٔ ثروتمند به نام جِم دوست شد و نامزد کرد. بعد از نامزدیِ نجلا، رابطهٔ لیلا و اوز سرد می‌شود. اوز نجلا را تحریک می‌کند. رابطهٔ بین اوز و‌ نجلا شروع می‌شود و جِم با گذشت زمان این را احساس می‌کند و نجلا و جِم از هم جدا می‌شوند. لیلا افسرده می‌شود. جیدا، که حامله است، فکرت همه‌چیز را ثابت می‌کند و یامان جیدا را طلاق می‌دهد. جیدا هم می‌رود خانهٔ اوز و نجلا. نجلا نمی‌تواند این قضیه را تحمل کند و اوز را ترک می‌کند و یک اتاق اجاره می‌کند و صبح‌ها به دانشگاه می‌رود و شب‌ها در کلوب کار می‌کند. شوکت از بانک دزدی می‌کند و به زندان می‌افتد. لیلا به‌نزد یک وکیل می‌رود تا از اوز طلاق بگیرد.

زنِ وکیل مشاور است و حالِ لیلا کم‌کم خوب می‌شود. وکیل لیلا، که اسمش جان است، عاشق لیلا می‌شود. نجلا دوباره به خانه برمی‌گردد. ازطرفی، جِم دوباره نجلا را می‌بیند. نجلا متوجه می‌شود که او نامزد دارد. جِم قبلاً از نجلا نفرت داشت، ولی کم‌کم و دوباره احساسات قبلش نسبت به نجلا برمی‌گردد. نجلا و جِم، با وجود مخالفت‌های خانواده‌هایشان، با هم ازدواج می‌کنند. نجلا و لیلا با هم آشتی می‌کنند. نجلا و جِم، لیلا را با پسری به نام نازمی آشنا می‌کنند و نازمی عاشق لیلا می‌شود. فرخنده، بعد از رفتن شوکت به زندان، مجبور به کار در یک شرکت می‌شود. فرخنده با رئیس شرکت رابطه پیدا می‌کند و خیریه متوجه این موضوع می‌شود و فرخنده را از خانه بیرون می‌کند. لیلا از نازمی جدا می‌شود، ولی نازمی هنوز عاشق لیلاست. ازطرفی، اوز از زندان آزاد می‌شود و در یک داروخانه لیلا را می‌بیند. لیلا بعد از دیدنِ اوز می‌خواهد خودکشی کند. لیلا تلفنی با اوز تماس می‌گیرد و خداحافظی می‌کند.

اوز‌ با علیرضا تماس می‌گیرد و علیرضا نزد لیلا می‌رود و لیلا از خودکشی منصرف می‌شود. اوز عاشق لیلا می‌شود و دوباره با او ازدواج می‌کند. نازمی، درحالی‌که آن دو را با هم می‌بیند، تصادف می‌کند. نجلا بعد از فهمیدن رابطهٔ لیلا و اوز با او دوباره قطع رابطه می‌کند. شوکت از زندان آزاد می‌شود…

خلاصه قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان:

نسخه زبان اصلی سریال برگ ریزان در ۵ فصل تولید شده که آخرین قسمت سریال قسمت ۱۷۴ هست.

در قسمت آخر سریال برگ ریزان علی رضا به طور کامل فلج شده و نمی تونه صحبت کنه.

لیلا حامله میشه و اسم بچه شو Jouri میذاره در حالی که اوز برای فرار تلاش می کنه اما آخر گرفتار میشه.

نژلا و علی می خوان از هم طلاق بگیرن اما می فهمن که نجلا باردار هست.

فرخنده هم ازعلی رضا درخواست بخشش می کنه.

صدف با امیر ازدواج می کنه.

قبل از عروسی، علی رضا می ایستد و از صندلی خود پیاده می شود و در آغوش دخترانش روان صحبت می کند !

شوکت و خانواده با تعجب به باغ می آیند ولی می بینند که علیرضا مرده.

در آخر سریال برگ ریزان هم این خانواده به ترابزون بر میگردن.

عکس های قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان:

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان

منبع : سایت تفریحی دز فان





نوع مطلب : متفرقه، جالب، 
برچسب ها : خلاصه قسمت آخر سریال ترکی برگ ریزان، سریال برگ ریزان، سریال ترکی برگ ریزان، dezfun.com،
لینک های مرتبط :

لحظه دیدار

لحظه دیدار نزدیك است 
باز من دیوانه ام، مستم 
باز می لرزد، دلم، دستم 
باز گویی در جهان دیگری هستم 

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست
آبرویم را نریزی، دل 
– ای نخورده مست –
لحظه دیدار نزدیك است
 




نوع مطلب : عاشقانه های مهدی اخوان ثالث، 
برچسب ها : مهدی اخوان ثالث، اخوان ثالث، اشعار اخوان ثالث، اشعار عاشقانه، شعر معاصر عاشقانه،
لینک های مرتبط :

مرگ قو

شنیدم كه چون قوى زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در میان غزل ها بمیرد

گروهى بر آنند كاین مرغ شیدا
كجا عاشقى كرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نكته گیرم كه باور نكردم
ندیدم كه قویى به صحرا بمیرد

چو روزى ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریاى من بودى آغوش وا كن
كه می خواهد این قوى زیبا بمیرد





نوع مطلب : عاشقانه های مهدی حمیدی شیرازی، 
برچسب ها : عاشقانه ها، مهدی حمیدی، متن عاشقانه، مطلب عاشقانه، شعر عاشقانه،
لینک های مرتبط :

موج عاشق

دنبال من می‌گردی و حاصل ندارد
این موج عاشق کار با ساحل ندارد

باید ببندم کوله بار رفتنم را
مرغ مهاجر هیچ جا منزل ندارد

من خام بودم، داغ دوری پخته ام کرد
عمری که پایت سوختم قابل ندارد

من عاشقی کردم تو اما سرد گفتی:
از برف اگر آدم بسازی دل ندارد

باشد ولم کن باخودم تنها بمانم
دیوانه با دیوانه ها مشکل ندارد

شاید به سرگردانی ام دنیا بخندد
موجی که عاشق می‌شود ساحل ندارد

آواره

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ 
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟ 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ 
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود 
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! 
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ 

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین 
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌ 
گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟ 





نوع مطلب : عاشقانه های مهدی فرجی، 
برچسب ها : متن های عاشقانه، اشعار مهدی فرجی، اشعار معاصر، اشعار نو، اشعار زیبا، اشعار دلتنگی، قطعات عاشقانه،
لینک های مرتبط :

یه حالی دارم این روزا

چه جوری شد نمی‌دونم که عشق افتاده به جونم
خودت خونسردی اما من، نه اینطوری نمیتونم

دارم حس میکنم هر روز به تو وابسته‌تر میشم
تو انگاری حواست نیست دارم دیوونه‌تر میشم

یه حالی دارم این روزا نه آرومم نه آشوبم
به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم

بگو با من چیکار کردی که اینجور درب و داغونم
نه گریونم نه خندونم مثل موهات پریشونم

من از فکر و خیال تو همش سردرد می‌گیرم
سر تو با خودم با تو با یه دنیا درگیرم

یه حالی دارم این روزا نه آرومم نه آشوبم
به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم





نوع مطلب : عاشقانه های مهدیه عرب، 
برچسب ها : مهدیه عرب، عاشقانه، اشعار عاشقانه، متن های عاشقانه، مطالب عاشقانه،
لینک های مرتبط :

تو همونی که صدام کرد

به اندازه‌ی تو کسی نیست.. که بتونه غممو کم کنه
بدونه یه وقتایی لازمه.. که تنهام بذاره و ترکم کنه

کسی نیست مثل تو با صداش.. بخوابم و رو ابرا بیدار شم
همیشه بلد باشه چیزی بگه که.. تو اوج دلتنگی خوشحال شم

تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد
منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد

به اندازه ی تو کسی نیست.. که دستام به دستاش عادت کنن
یه جوری کنارم نشستی همه.. به آرامش من حسادت کنن

کسی نیست مثل تو با صداش.. بخوابم و رو ابرا بیدار شم
همیشه بلد باشه چیزی بگه که.. تو اوج دلتنگی خوشحال شم

تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد
منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد

تلافی

یا تو زیباتر شدی یا چشام بارونیه .. این قفس بازه ولی قلب من زندونیه
من پشیمون می‌کنم جاده رو از رفتنت .. تو نباشی می‌پره عطرتم از پیرهنت

میخوام آروم شم تو نمیذاری .. هر دو بی رحمن عشق و بیزاری
همه دنیامو زیر و رو کردم .. تو رو شاید دیر آرزو کردم

قدمای آخرو آهسته‌تر بردار .. واسه من کابوسه فکر آخرین دیدار
بغض این آهنگ مارو تا کجاها برد .. شایدم تقدیرمو امشب به رحم آورد

به تلافی اون همه تلخی گله‌هاتم طعم عسل شد
غم معصومانه‌ی چشمات به تبسم تازه بدل شد
می‌شه با من هزار و یک سال به بهانه قصه بمونی
همه مرثیه‌های سکوتم به بهار تو باغ غزل شد

نفس کشیدن دل سپردن مثل دریا ماه من
از تو خوندن با تو موندن مقصد من راه من
همینه رویام آرزوهام سرگذشت آه من
نرفته برگرد که با تو شاید خدا گذشت از گناه من

تو مثل بارون غمو آسون می‌بری از یاد من
با تو خوبن بی‌غروبن خاطرات شاد من
زار و خسته دل‌شکسته بی‌نوا فرهاد من
مرغ آمین کی به شیرین می‌رسه فریاد من

راهرو

از این راهرو یک نفر رد شده .. که عطرش همونه که تو می زنی
برای به زانو در آوردنم .. تو از مرگ حتی جلو میزنی

از این راهرو یک نفر رد شده .. مث وقتایی که تو ناراحتی
نفس میکشم با تمام وجود .. عجب عطر خوبی زده لعنتی

صدات میکنم تا همه بشنون .. جواب  صدام غیر  پژواک نیست
من اونقد شکستم حس میکنم .. که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست

یه جوری دلم تنگ میشه برات .. محاله بتونی تصور کنی
گمونم نمیتونی حتی خودت .. جای خالیتو تو دلم پر کنی

راه شمالی

الان ای کاش نزدیک تو بودم .. تو این راه مه آلود شمالی
با این آهنگ دارم دیوونه میشم .. پر از بغضم فقط جای تو خالی

ما با هم تا حالا دریا نرفتیم .. از اون خونه، از این دنیای خودخواه
تو رو شاید یه روزی قرض کردم .. به اندازه ی یه سفر  کوتاه

میخوام تو آینه ها بهتر از این شم .. نگاه من نوازشم بلد نیست
به خاطر تو  التماس کردم .. با لبهایی که خواهشم بلد نیست

میخوام محکم نگه دارمت این بار .. تو که باعث دلتنگیم میشی
بلایی به سر خودم میارم .. که تو چشمای من تسلیم میشی 

تو مغـروری نمی ذاری بفهمم .. که احساست به من تغییر کرده
دلت از آخرین باری که دیدم .. توی آغوش سردم گیر کرده

چه خوبه پیرهن منو بپوشی .. بهم تکیه کنی تا خسته میشی
تا بارون بند می یاد بمونی پیشم .. تو اینجوری به من وابسته میشی

میخوام تو آینه ها بهتر از این شم .. نگاه من نوازشم بلد نیست
به خاطر تو  التماس کردم .. با لبهایی که خواهشم بلد نیست

میخوام محکم نگه دارمت این بار .. تو که باعث دلتنگیم میشی
بلایی به سر خودم میارم .. که تو چشمای من تسلیم میشی 

طرفدار

چی تو چشاته که تو رو انقد عزیز می‌کنه؟
این فاصله داره منو بی تو مریض می‌کنه

اینکه نگات نمی‌کنم یعنی گرفتار توام
رفتن همه ولی نترس! من که طرفدار توام!

هرچی سرم شلوغ شد رو قلب من اثر نذاشت
بدون تو، دنیای من انگار تماشاگر نداشت

منو نمیشه حدس زد با این غرور لعنتیم
هیچ وقت نخواستم ببینیم تو لحظه‌ی ناراحتیم

می‌خواستم نبخشمت یکی ازت تعریف کرد
دیدن تنهایی تو منو بلاتکلیف کرد

بیا و معذرت بخواه از جشنی که خراب شد
از اونکه واسه انتقامم از تو انتخاب شد

اسمم داره یادم میره

اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمی‌کنی
حالا که عاشقت شدم تو اعتنا نمی‌کنی

دلتنگ‌تر میشم ولی نشنیده می‌گیری من‌و
هنوز همه حال تو رو از من فقط می‌پرسن‌و

با این که با من نیستی دیوونه میشم از غمت
اصلاً نمی‌خوام بشنوم که اشتبا گرفتمت

داشتن تو کوتاه بود .. اما همونم کم نبود
گذشته بودم از همه .. هیچ کس به غیر تو نبود

حقیقت‌و میدونی و ازم دفاع نمی‌کنی
کنار تو می‌میرم و تو اعتنا نمی‌کنی

مردم تو رو از چشم من امشب تماشا می‌کنن
فردا غریبه‌ها من‌و پیش تو پیدا می‌کنن

کاش اتفاقی رد بشی از کوچه‌های دلخوری
به روم نیارم که چقدر می‌خوام که از پیشم نری

هر بار با شنیدن صدای تو آروم شدم
حتی واسه‌ی رفتنت پیش همه محکوم شدم

خوشبختی

می‌خواستم بهت بگم چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه دیدم نمی‌تونم

تحمل می‌کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرتو می‌دونه

چیکار کردی که با قلبم، به خاطر تو بی‌رحمم
تو می‌خندی چه شیرینه، گذشتن تازه می‌فهمم

تورو می‌خوام تموم زندگیم اینه
دارم میرم ته دیوونگیم اینه

نمی‌رسه به تو حتا صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من

چیکار کردی که با قلبم، به خاطر تو بی‌رحمم
تو می‌خندی چه شیرینه، گذشتن تازه می‌فهمم

اگه من عاشق دیوار بودم

اگه من عاشق دیوار بودم
ترک می‌خورد و یه پنجره میشد 
اگه غم چشام‌و آینه می‌دید
دلش درگیر این منظره میشد 

اگه تنهاییم‌و به شب می‌گفتم
همه شهرو برام بیدار می‌کرد 
اگه با کوه درددل می‌کردم
صدام‌و لااقل تکرار می‌کرد 

نشون میدی به من بی‌اعتنایی
تو رو می‌خوام ولی به چه بهایی!؟ 
شاید با مهربونی زیادم
خودم‌و اشتباه توضیح دادم! 

منم اون‌که میون شب تیره
نتونست هیچ‌کی نادیده‌م بگیره! 
همون‌که با نگاهش به تو فهموند
میشه مغرور بود اما نرنجوند! 

میرم جایی که گریه‌م بی‌صدا شه
فراموش کردنم آسون نباشه 
از این تقدیر می‌لرزه وجودم
من امتحانم‌و پس داده بودم 

امپراطور

ناراحتت کردم دم رفتن 
خواستم که ناامید بشی از من 

این عادلانه نیست می‌دونم 
ازم نپرس چطور می‌تونم 

یکم واسه‌ت لازمه بی‌رحمی 
دلیلش‌و حالا نمی‌فهمی 

به بغض وادارم نکن انقد 
این گریه‌ها باشه برای بعد 

تو قلب من یه امپراطوره .. تسلیم می‌شه چون که مجبوره 
برو نباید مال من باشی .. خواهش نکردم، این یه دستوره 

نفرین به این وجدان بیهودم 
ای کاش من خودخواه‌تر بودم 

غرور من این بار حق داره 
دنیا به من خیلی بدهکاره 

سکوت یعنی مرده فریادم 
باید تو رو از دست می‌دادم 

از من به تو پنجره‌ای وا نیست 
وقتی که خوشبختیت اینجا نیست 

تو قلب من یه امپراطوره .. تسلیم می‌شه چون که مجبوره 
برو نباید مال من باشی .. خواهش نکردم، این یه دستوره 





نوع مطلب : عاشقانه های مونا برزویی، 
برچسب ها : مونا برزویی، عاشقانه، اشعار+مجموعه شعر ها، مجموعه اشعار، اشعار عاشقانه،
لینک های مرتبط :
(۱۴ فروردین ۱۳۱۵ در تهران – ۱۶ خرداد ۱۳۸۷، تهران)
داستان‌نویس معاصر ایرانی است. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است. [صفحه در ویکی پدیا]

یک عاشقانۀ آرام

مگذار كه عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار كه حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو كردن خواستنی‌ست كه خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق.

چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟
عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یك بار برای همیشه.
جام بلور، تنها یك بار می‌شكند.
می‌توان شكسته‌اش را، تكه‌هایش را، نگه داشت.
اما شكسته‌های جام ،آن تكه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست.
احتیاط باید كرد.
همه چیز كهنه می‌شود و اگر كمی كوتاهی كنیم، عشق نیز.
بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند..

رویاهای بر باد رفته

از یک جایی به بعد آلیس می‌شوی در عجایب سرزمینی 
که جز خاطره پای هیچ عصایی به آنجا باز نمی‌شود.

از یک جایی به بعد به خودت که می‌آیی پر شدی از رفت و آمد رویاهای پابرهنه‌ای 
که اعتبارشان نسبت مستقیم دارد با آرزوهای خطور نکرده در سر واقعیت!

از یک جایی به بعد خارج از فهم جوانی و پیری خاطره در تو دلقکی می‌شود 
که زورش دیگر به اتمام یک سیرک خنده‌دار نمی‌رسد..

از یک جایی به بعد شهر در خاطرات ذهنی‌ات به گل می‌نشیند تا دست از عصا درازتر برگردی.. 
برگردی به خواب، به رویا، به هر چیزی که دیدنش از زندگی عینی، لذت‌بخش‌تر است.

از یک جایی به بعد فقط باید خوابید که تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است 
و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد..

بیا متفاوت باشیم

همسفر! 
در این راه طولانی، که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هایمان باهم، باقی بماند. 
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی. 
مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم 
و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد. 

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه‌ی نگاه کردن را. 
مخواه که انتخاب‌مان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویامان یکی. 
همسفر بودن و هم‌هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست 
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است. 

عزیز من!
دو نفر كه سخت و بی‌حساب عاشق‌ هم‌اند و عشق، آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، 
واجب نیست كه هر دو صدای كبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند!
اگر چنین حالتی پیش بیاید باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق. یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.

عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد، 
بگذار فرق داشته باشیم، بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم، بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ 
اما نخواهیم که بحث، مارا به نقطه‌ی مطلقاً  واحدی برساند.

بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.
بیا بحث کنیم، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم؛ 
اما سرانجام نخواهیم غلبه کنیم و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.
مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است، تفاهم بهتر از تسلیم شدن است.
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم 
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی‌آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من!
دونیمه، زمانی به راستی یکی می‌شوند و از دو «تنها» یک «جمع کامل» می‌سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند، 
نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه‌ای را پیش نکشند؛ 
پس بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکات‌مان، رفتارمان، حرف‌زدن‌مان و سلیقه‌مان، کاملاً یکی نشود 
و فرصت بدهیم که خرده اختلاف‌ها و حتی اختلاف‌های اساسی‌مان، باقی بماند 
و هرگز، اختلاف نظر را وسیله‌ی تهاجم قرار ندهیم…

عزیز من! بیا متفاوت باشیم!





نوع مطلب : عاشقانه های نادر ابراهیمی، 
برچسب ها : بهترین عاشقانه های نادر ابراهیمی، نادر ابراهیمی، عاشقانه ها، عشق، قطعه عاشقانه، متن عاشقانه، شعر عاشقانه،
لینک های مرتبط :
شعر بسیار زیبای در کوچه ساز شب از استاد هوشنگ ابتهاج***

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند


یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند

کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند


نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند


گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند


دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود

که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند!


چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند!


نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زن

******

شعر توتیا از استاد هوشنگ ابتهاج

مهی که مزد وفای مرا جفا دانست

دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست


روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان 

چرا که آن گل خندان چنین روا دانست


صفای خاطر آیینه دار ما را باش

که هر چه دید غبار غمش صفا دانست


گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال

که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست


تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق 

به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست


ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار

که خاک راه تو را عین توتیا دانست

*******

شعر دیر از ه الف سایه

صد ره به رخ تو در گشودم من

بر تو دل خویش را نمودم من


جان مایه ی آن امید لرزان را

چندان که تو کاستی، فزودم من


می سوختم و مرا نمی دیدی

امروز نگاه کن که دودم من


تا من بودم نیامدی، افسوس!

وانگه که تو آمدی، نبودم من

*******

شعر شرم و شوق از استاد هوشنگ ابتهاج

دل می ستاند از من و جان می دهد به من

آرام جان و کام جهان می دهد به من


دیدار تو طلیعه ی صبح سعادت است

تا کی ز مهر طالع آن می دهد به من


دلداده ی غریبم و گمنام این دیار

زان یار دلنشین که نشان می دهد به من


جانا مراد بخت و جوانی وصال توست

کو جاودانه بخت جوان می دهد به من


می آمدم که حال دل زار گویمت

اما مگر سرشک امان می دهد به من


چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز

شوقت اگر هزار زبان می دهد به من


آری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست

مستی ببین که سحر بیان می دهد به من


افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق

این بوی زلف کیست که جان می دهد به من

*****






نوع مطلب : عاشقانه های هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
امیر هوشنگ ابتهاج یکی از بهترین غزل سرایان ایران محسوب می شود. در این گفتار قصد داریم قدری از زندگینامه هوشنگ ابتهاج را بیان کنیم و در ادامه زیباترین اشعار هوشنگ ابتهاج را با هم یک به یک بخوانیم و از شعر هوشنگ ابتهاج لذت ببریم.
 

زندگینامه هوشنگ ابتهاج

 
امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی با تخلص (( ه. الف سایه )) در 6 اسفند ماه سال ۱۳۰۶ در شهر رشت پا به هستی نهاد تا جهان اشعار هوشنگ ابتهاج ار به گوش جان بشنود. ابتهاج نخستین فرزند فاطمه رفعت و میرزا آقا خان ابتهاج و یکی از 4 فرزند و تنها پسر خانواده بود.
پدر هوشنگ ابتهاج آقاخان ابتهاج از مردان معروف رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این رشت بود. هوشنگ ابتهاج شروع تحصیلات و ادامه‌ی تحصیلات ابتدایی و بخشی از تحصیلات دبیرستانی در مدارس عنصری ،قاآنی ،لقمان و شاهپور در شهر رشت و بعد برای کلاس پنجم متوسطه در دبیرستان تمدن تهران سپری نمود. در سال 1318 با موسیقی و سرودن شعر آشنا شد. هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا گشت که ساکن رشت بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه ‌ای گشت که در آن روز ها سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران گردید، شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گالیا سرود.
 

تشکیل خانواده هوشنگ ابتهاج

 
در سال 1337 با خانم آلما مایکیال ازدواج نمود و ثمره این ازدواج 4 فرزند به نام های یلدا (1338)، کیوان (1339)،آسیا (1340)، و کاوه (1341) می باشد .
 


 

شعر و اشعار هوشنگ ابتهاج

 
 در ابتدا، مانند شهریار، مدتی تلاش کرد تا به راه نیما برود اما دیدگاه مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با ذات او که اساسا شاعری غزل سرا بود هم خوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود پی گرفت. تعدادی از دوستداران شعر هوشنگ ابتهاج، او را در غزل سرایی پس از حافظ بهترین غزل سرا می شمارند.
«سایه» در غزل از جهت زبان به حافظ بسیار نزدیک گردیده است. غزل هاى عاشقانه ‏ى هوشنگ ابتهاج همراه با مضامین اجتماعى نهفته در آن، غزل وى را به بهترین غزل هاى معاصر تبدیل کرده است. سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعه ی «نخستین نغمه‌ها» را، که شامل اشعاری به شیوه ی کهن است، منتشر نمود. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نگردیده بود.
«سراب» اولین مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج به اسلوب جدید می باشد، ولی قالب همان چهار پاره‌ می باشد با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی.
مجموعه اشعار هوشنگ ابتهاج با نام «سیاه مشق» با آنکه بعد از «سراب» منتشر گردید، شعر های سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را در بر می‌گیرد. در این اشعار هوشنگ ابتهاج تعدادی از غزل‌ های خود را چاپ نمود و قدرت خود را در سرودن غزل نشان داد و شهریار پیش گفتاری در مورد غزل درباره آن می نویسد.
سایه در مجموعه ‌های شعر بعدی، اشعار عاشقانه را رها نمود و با مردم همگام گشت. مجموعه ی اشعار هوشنگ ابتهاج با نام «شبگیر» پاسخ‌گوی این تفکر تازه ی او می باشد که در این رابطه اشعار اجتماعی با ارزشی خلق می کند. مجموعه شبگیر و زمین نشان می دهد. مجموعه «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر باز کرد.
 
 

اشعار هوشنگ ابتهاج

 
همانطور که پیش تر گفتیم در ادامه تعدادی از زیباترین اشعار هوشنگ ابتهاج این شاعر نامدار معاصر را با هم می خوانیم.
 

اشعار هوشنگ ابتهاج

 
در ادامه یکی از زیباترین اشعار هوشنگ ابتهاج را با هم می خوانیم :
 
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
 
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
 
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
 
تو را به آینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی
 
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی
 
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
 
ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
 
خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی
 
امیدواریم از این شعر هوشنگ ابتهاج لذت برده باشید.
 

اشعار هوشنگ ابتهاج

 
یکی دیگر از اشعار هوشنگ ابتهاج که در واقع یکی از بهترین غزل های وی نیز می باشد را برای شما آماده کرده ایم :
 
 
خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی
 
گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی
 
به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی
 
“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی
 
بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی
 
بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی
 
من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی
 
همانطور که مشاهده نمودید بی شک هوشنگ ابتهاج یکی از بهترین غزل سرایان معاصر و حتی یکی از بهترین غزل سرایان تاریخ ادب پارسی می باشد.
 

هوشنگ ابتهاج اشعار هوشنگ ابتهاج شعر هوشنگ ابتهاج اشعار فریدون مشیری : شعر شورانگیز فریدون مشیری

 
یکی از زیباترین اشعار فریدون مشیری با مضمونی اجتماعی سعی در به پا خیزی جامعه دارد. این شعر زیبا را با هم می خوانیم :
 
برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
 
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
 
این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست
 
تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست
 
من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست
 
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست
 
امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست
 
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست!
 
امیدوارم از این شعر زیبای فریدون مشیری لذت برده باشید.
 به جز باد سحرگاهی كه شد دمساز خاكستر؟

كه هر دم می گشاید پرده ای از راز خاكستر


به پای شعله رقصیدند وخوش دامن كشان رفتند

كسی زان جمع دست افشان نشد دمساز خاكستر


تو پنداری هزاران نی در آتش كرده اند اینجا

چه خوش پر سوز می نالد، زهی آواز خاكستر!


سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی

كنون در رستخیز عشق بین پرواز خاكستر!


هنوز این كنده را رویای رنگین بهاران است

خیال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر


من و پروانه را دیگر به شرح و قصه حاجت نیست

حدیث هستی ما بشنو از ایجاز خاكستر!

 

هنوزم خواب نوشین جوانی سرگران دارد

خیال شعله می رقصد هنوز از ساز خاکستر


چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم

كه بانگی بر نیاید از دهان باز خاكستر

 

روی تو گلی ز بوستانی دگرست
لعل لبت از گوهر کانی دگرست

دل دادن عارفان چنین سهل مگیر
با حسن دلاویز تو آنی دگرست


ای دوست حدیث وصل و هجران بگذار
کاین عشق من و تو داستانی دگرست


چو نی نفس تو در من افتاد و مرا
هر دم ز دل خسته فغانی دگرست

تیر غم دنیا به دل ما نرسد
زخم دل عاشق از کمانی دگرست

این ره تو به زهد و علم نتوانی یافت
گنج غم عشق را نشانی دگرست

از قول و غزل سایه چه خواهی دانست
خاموش که عشق را زبانی دگرست

شعر زیبای ازلی****

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم

نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات

که بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود

چنین که شیفته ی حسن خویشتن باشی

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

وگرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند

به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی ست

چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی

***

شعر بی نظیر گریه شبانه از استاد هوشنگ ابتهاج، امیدوارم لذت ببرید.


شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت 


شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت 


نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت 


زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت 


امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت 


زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت 


چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت 


چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت 


دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

***

ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو

در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو 


نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست

نقشی بلند تر زده ایم ، آن نگار کو 


جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است

آن آشنای ره که بُوَد پرده دار کو


ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را

آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو 


ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت 

آن پیک ره شناس حکایت گزار کو 


چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما

آن خوش ترانه چنگیِ شب زنده دار کو 


ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود

افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو 


یک شب چراغ روی تو روشن شود ، ولی

چشمی کنار پنجره ی انتظار کو 


خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت 

ای سایه ! های های لب جویبار کن





نوع مطلب : عاشقانه های هوشنگ ابتهاج، 
برچسب ها : هوشنگ ابتهاج+زندگی نامه هوشنگ ابتهاج+عاشقانه های هوشنگ ابتهاج+بهترین های هوشنگ ابتهاج+ه الف سایه+عاشقانه،
لینک های مرتبط :
شنبه 17 مرداد 1394

فقط دلش میخواد که تو خودش باشه
بی حوصله میشه قلب که تنها شه
با چندتا عکس تار راضی و خوشحاله
دنباله خوشبختی تو کاغذ فاله
قلبی که تنهاشه کم طاقتم میشه
بیهوده و راحت ناراحتم میشه
قلبی که تنهاشه هی درد میگیره
روز و شبش لحن برگرد میگیره
قلبی که تنهاشه کم طاقتم میشه
بیهوده و راحت ناراحتم میشه
قلبی که تنهاشه هی درد میگیره
روز و شبش لحن برگرد میگیره

آهسته میرنجه آهسته میخنده
جلوی آیینه زخماشو میبنده
میخنده آرومه وقتی که آتیشه
قلبی که تنهاشه.بیچاره هم میشه
قلبی که تنهاشه کم طاقتم میشه
بیهوده و راحت ناراحتم میشه
قلبی که تنهاشه هی درد میگیره
روز و شبش لحن برگرد میگیره





نوع مطلب : عاشقانه های یاحا کاشانی، 
برچسب ها : شعر های عاشقانه، عاشقانه های یاحا کاشانی، متن اشعار یاحا کاشانی، نوشته های یاحا کاشانی،
لینک های مرتبط :
حالا مدام از پی نشانی تو

                        فنجان های قهوه را دوره می کنم

مدام این چشم بی قرار را

                   با بغض و بهانه ی باران آشنا می کنم

مدام این دل درمانده را

با باور برودت عشق

                    آشتی می دهم

باید این ساده بداند

بانوی برفی بیداری ها

                   دیگر به خانه ی خواب و خاطره

                                                        باز نخواهد گشت.


 

یغما گلرویی

شعر عاشقانه زیبای من می روم...

من می روم با دست هایت

                        چتری برای پروانه ها بسازم

دیگر چه می شود که نام گل های باغچه را به خاطر نیاورم؟

یا اصلا ندانم که کدام شاعر شب تاب

                                قافیه ها را از قاب غمگین پنجره پر داد؟

من که خوب می دانم

بادبادک بی تاب تمام ترانه ها

همیشه بر پشت بام خلوت خاطره های تو می افتد

دیگر چه فرق می کند که بدانم

                                  باد از کدام طرف می وزد.

 

یغما گلرویی

*****

شعر بسیار زیبای تو را دوست دارم

شاعر:یغما گلرویی

تو را دوست می دارم

به سان کودکی

                  که آغوش گشوده ی مادر را!

شمع بی شعله ای

                      که جرقه را!

نرگسی

           که آینه ی بی زنگار چشمه را!

 

تو را دوست می دارم

به سان تندیس میدانی بزرگ،

که نشستن گنجشک کوچکی را بر شانه اش

و محکومی

               که سپیده ی انجام را!

 

تو را دوست می دارم!

به سان کارگری

                   که استواری روز را،

تا در سایه ی دیوار دست ساز خویش

                                            قیلوله کند!

 من رؤیایی دارم، رؤیای آزادی

                              رؤیای یک رقصِ بی‌وقفه از شادی

من رؤیایی دارم، از جنسِ بیداری

                              رؤیای تسکینِ این دردِ تکراری

دردِ جهانی که از عشق تهی می‌شه

                              دردِ درختی که می‌خشکه از ریشه

دردِ یه کودک که تو چرخه‌ی کاره

                              یا دردِ اون زن که محکومِ آزاره

تعبیرِ این رؤیا درمونِ دردامه

                              درمونِ این دردا تعبیرِ رؤیامه

رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه

                              دنیای بی‌کینه... رؤیای من اینه

من رؤیایی دارم، رؤیای رنگارنگ

                              رؤیای دنیایی سبز و بدونِ جنگ

من رؤیایی دارم که غیرممکن نیست

                              دنیایی که پاکه از تابلوهای ایست

دنیایی که بمب و موشک نمی‌سازه

                              موشک روی خوابِ کودک نمی‌ندازه

دنیایی که تو اون زندونا تعطیلن

                              آدم‌ها به جرمِ پرسش نمی‌میرن.

تعبیرِ این رؤیا درمونِ دردامه

                              درمونِ این دردا تعبیرِ رؤیامه

رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه

                              دنیای بی‌کینه... رؤیای من اینه

من رؤیایی دارم، رؤیای آرامش

                              رؤیای دنیای بی‌مرز و بی‌ارتش

من رؤیایی دارم، رؤیای خوشبختی

                              رؤیای دنیایی بی‌نفرت و سختی

بی‌ترسِ سرنیزه، بی‌وحشتِ باطوم

                              هر آدمی شاد و هر ظالمی محکوم

دنیایی که توش پول اربابِ مردم نیست

                              قحطیِ لبخند و ایمان و گندم نیست

تعبیرِ این رؤیا درمونِ دردامه

                              درمونِ این دردا تعبیرِ رؤیامه

رؤیای من اینه: دنیای بی‌کینه

                              دنیای بی‌کینه... رؤیای من اینه

 

یغما گلرویی

بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم

می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز

می دانم ! عزیز

می دانم که اهالی این حدود حکایت

                           مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند

اما تو که می دانی

زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست

زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم

زندگی یعنی دام و دانه در دامنه ی دم جنبانک

زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد

زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان

زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها

زندگی تکرار تپش های ترانه است

بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین

باور کن هنوز هم می شود به پاکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد

دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را

                               کرم های کوچک کابوس خورده اند

تنها دستت را به من بده

                            و

                                بیا

 

یغما گلرویی

زغاله‌ی سیاهی 

                 که قصه‌نویس 

                              در قصه‌اش چیزی از آن ننوشت 

من بودم!

گرگی گرسنه نبودم 

                     که پشتِ در خانه‌ی تو،

دست به کیسه‌ی آرد فرو ببرم 

                                 برای گول زدنت!

حبه‌ی انگوری که شراب را

                               از سرکه شدن نجات می‌دهی!

دروغ نگفتم به تو هرگز

و نخواستم سیاهی دستانم را 

                               از تو پنهان کنم

                                                در طمعِ بوسیدنت...

تو اما 

          درِ خانه را روی من باز نکردی

و گرگِ روزگار 

                     مرا خورد

  

یغما گلرویی

 

برگرفته از وبلاگ "ترانه دلتنگی"

دستم نه،

اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو می لرزد!

نمی دانم چرا

وقتی به عکس ِ سیاه و سفید این قاب ِ طاقچه نشین

                                                    نگاه می کنم،

پرده ی لرزانی از باران و نمک

                     چهره ی تو را هاشور می زند!

همخانه ها می پرسند:

این عکس کوچک ِ کدام کبوتر است،

که در بام تمام ترانه های تو

                            رد ِ پای پریدنش پیداست؟

من نگاهشان می کنم،

لبخند می زنم

                و می بارم!

حالا از خودت می پرسم! عسلبانو!

آیا به یادت مانده آنچه خاک ِ پُشت ِ پای تو را

                                  در درگاه ِ بازنگشتن گِل کرد،

آب ِ سرد ِ کاسه ی سفال بود،

یا شوآبه ی گرم ِ نگاهی نگران؟

پاسخ ِ این سؤال ِ ساده،

بعد از عبور ِ این همه حادثه در یاد مانده است؟

کبوتر ِ باز برده ی من!

چقدر خوشبختم!

می توانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم

                                               و

                                                 باور کنم

که در آن سوی سواحل رویا،

با تماس نابهنگام گرمایی

                           به گونه ات

                                       از خواب می پری!

 

یغما گلرویی






نوع مطلب : عاشقانه های یغما گلرویی، 
برچسب ها : شعر های یغما گلرویی، یغما گلرویی، عاشقانه، عاشقانه ها، قطعات عاشقانه، عاشقانه های فارسی،
لینک های مرتبط :
احمد شاملو
(۲۱ آذر ۱۳۰۴ تهران – ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج)
شاعر، نویسنده، فرهنگ‌نویس، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مترجم ایرانی و از مؤسسان و دبیران کانون نویسندگان ایران در قبل و بعد از انقلاب بود. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع شده است. در دوره‌ای از جوانی شعرهای خود را با تخلص الف. بامداد و الف.صبح منتشر می‌کرد. سرودن شعرهای آزادی‌خواهانه و ضد استبدادی، عنوان شاعر آزادی ایران را برای او به ارمغان آورده است.
__________________________

سرود آشنایی

كیستی كه من

این گونه

به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم،

كلید خانه ام را

در دستت می گذارم،

نان شادیهایم را

با تو قسمت می كنم،

به كنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین آرام

به خواب می روم؟

كیستی كه من

این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می كنم؟

*****

تو را دوست می‌دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گل


برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم.

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی‌بینم میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می‌پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.





نوع مطلب : عاشقانه های احمد شاملو، شعر های عاشقانه، قطعات زیبای عاشقانه، 
برچسب ها : احمد شاملو، بهترین های احمد شاملو، شازده کوچولو، عاشقانه، عاشقانه ها، تنهایی، عشق،
لینک های مرتبط :
اردلان سرفراز
متولد ۱۳۲۹ در شهر داراب، شاعر و ترانه سرای ایرانی است.
عشق، غربت و زندگی ایرانیان مهاجر بن مایه اصلی سروده‌های وی به شمار می‌رود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو پنجره

توی  یك دیوار سنگی.. دو تا پنجره  اسیرن
دو تا  خسته  دو تا تنها.. یكیشون  تو  یكیشون من

دیوار از  سنگ سیاهه.. سنگ سرد  و سخت خارا
زده قفل بی صدایی.. به لبای  خسته ی ما

نمی تونیم كه بجنبیم.. زیر سنگینی  دیوار
همه ی  عشق  من و تو.. قصه هست  قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده..  بین دستای  من و تو
با همین تلخی  گذشته.. شب و روزهای من و تو

راه دوری  بین  ما نیست.. اما  باز اینم  زیاده
تنها پیوند من  و تو..  دست مهربون باده

ما باید  اسیر بمونیم.. زنده هستیم تا  اسیریم
واسه ما  رهایی  مرگه..  تا رها  بشیم  می میریم

كاشكی  این دیوار خراب شه..  من و تو  با هم  بمیریم
توی  یک دنیای  دیگه.. دستای  همو بگیریم

شاید اونجا  توی  دلها.. درد بیزاری  نباشه
میون پنجره هاشون.. دیگه دیواری  نباشه

*****

مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر
مونده یك مرداب پیر
توی دست خاك اسیر
منم اون مرداب پیر


از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم
زنجیر زمین به پام … آه
من همونم كه یه روز
می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین
دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم … آه
اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیاه
راهم افتاد به كویر
چشم من به اونجا بود
پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت
سر رام یه چاله كنده … آه
توی چاله افتادم
خاك منو زندونی كرد
آسمون هم نبارید
اونم سرگرونی كرد
حالا یك مرداب شدم
یه اسیر نیمه جون
یه طرف می رم تو خاك
یه طرف به آسمون
خورشید از اون بالاها
زمینم از این پایین
هی بخارم می كنن
زندگیم شده همین
با چشام مردنمو
دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه
من اسیر زمینم
هیچی باقی نیست ازم
قطره های آخره
خاك تشنه همینم
داره همراش می بره
خشك می شم تموم می شم
فردا كه خورشید می آد
شن جامو پر می كنه
كه می آره دست باد، آه

*****

غریب آشنا

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشت های دور وجاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی

تو از راه می رسی ،‌ پر از گرد و غبار
تمومه انتظار ، می آید همرات بهار

چه خوبه دیدنت ، چه خوبه موندنت
چه خوبه پاك كنم ، غبار رو از تنت

غریب آشنا ، دوست دارم بیا
منو همرات ببر ، به شهر قصه ها
بیگر دست منو ، تو او دستا

چه خوبه سقفمون یكی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو ، من آزادام

*****

من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره
همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه
چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره

من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
یه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما

من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم

گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

من و تو.. من و تو.. من و تو.. من و تو..

*****

ای عشق

عشق به شکل پرواز پرنده است
عشق خواب یه آهوی رمنده است
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آبی اما کشنده است

من می‌میرم از این آب مسموم
اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هرلحظه زنده است
من می‌میرم از این آب مسموم
مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده است

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه‌ها بسپار
صدا کن اسممُ از عمق شب از نَـقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

عشق گذشتن از مرز وجوده
مرگ آغاز راه قصه بوده
من راهی شدم نگو که زوده
اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده
اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

*****

دستای تو

ای که بی تو خودمو تک و تنها می‌بینم
هر جا که پا میذارم تو رو اونجا می‌بینم

یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود
قصه‌ی غربت تو قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد
گونه‌های خیسمو دستای تو پاک می‌کرد

حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب
چرا بیصدا شده لب قصه‌های خوب

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد
عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده
انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یاد تو هرجا که هستم با منه
داره عمر منو آتیش میزنه

*****

چشم من

چشم من! بیا منو یاری بکن 
گونه‌هام خشکیده شد، کاری بکن! 
غیر گریه مگه کاری می‌شه کرد؟ 
کاری از ما نمیاد، زاری بکن! 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد 
تا قیامت دل من گریه می‌خواد! 

هرچی دریا رو زمین داره خدا 
با تموم ابرای آسمونا 

کاشکی می‌داد همه رو به چشم من 
تا چشام به حال من گریه کنن! 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد 
تا قیامت دل من گریه می‌خواد! 

قصه‌ی گذشته‌های خوب من 
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن 

حالا باید سر رو زانو بذارم 
تا قیامت اشک حسرت ببارم 

دل هیشکی مثل من غم نداره 
مثل من غربت و ماتم نداره 
حالا که گریه دوای دردمه 
چرا چشمم اشکشو کم میاره؟ 

خورشید روشن ما رو دزدیدن 
زیر اون ابرای سنگین کشیدن! 

همه جا رنگ سیاه ماتمه 
فرصت موندنمون خیلی کمه! 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد 
تا قیامت دل من گریه می‌خواد! 

سرنوشت چشاش کوره، نمی‌بینه! 
زخم خنجرش می‌مونه تو سینه 
لب بسته، سینه‌ی غرق به خون 
قصه‌ی موندن آدم همینه 

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد 
تا قیامت دل من گریه می‌خواد! 

*****

شب آخر

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود 
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری 
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم 
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود 
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود 

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی 
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید 
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود 
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود 
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود 





نوع مطلب : عاشقانه های اردلان سرافراز، شعر های عاشقانه، قطعات زیبای عاشقانه، 
برچسب ها : اشعار زیبای عاشقانه، اشعار عاشقانه اردلان سرافراز، شعرهای ناب عاشقانه، بهترین اشعار عاشقانه، مجموعه شعر، مجموعه شعر های معاصر، مجموعه شعر های نو،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه